|
من داوری میکنم ، پس من هستم
|
درست از همان جایی که انسانی از داوری کردن منع میشود و خط قرمز ی او را به طـاعت و تمکین مکلف
میکند ، اگر او ، دل در گروی داوری ها داشتن و زیستن بر وفق آنها را دشـوار یابد و فهـم خویش از نیـک و
بد را نادیده گیـرد و وهــم اش انگارد ، از انسان بودن صرف نظر کرده است .
پس ای انسان ...
نترس ! تو آفـریده شده ای تا داوری کنی ، حتی خدایان را
طرح مسئله ي اخلاق سخت تر از آن مي نمايد كه بتوانيم خود را از نزاع بر سر واژگان و سعي بر التيام هرج و مرج دستگاه بيمار زباني مان بي نياز احساس كنيم . به عقيده ي آدرنو "زبان و نثر عادي چندان زير سلطه ي” سيستم“ و نهاد هاي قدرت است كه ديگر تواني براي باز گفتن حقيقت يا رسوا كردن ستم هاي ” دستگاه “ ندارد . رسالت روشنفكر در اين فضا مقاومت در برابر فشارهاي سيستم براي همرنگ كردن او با جماعت است و از آنجا كه عرصه ي پيكار روشنفكر عمدتا همان فضاي گفتن و نوشتن ( زبان ) است ، مي بايد نثر خود را از ورطه ي عامه پسندي و عامه فهمي دور كند ." براي اخلاق اما كار از اين حرف ها گذشته است ! پيچيدگي و ثقل مفهوم اخلاق ( اگرچه در تلقي عام ساده انگاشته مي شود ) و پر مناقشه بودن تعريف ، فهم و كاربست آن ، اختلاف را از حصار ” فهم و زبان توده“ فراتر مي برد و انديشه ورزان اخلاق را نيز شامل مي شود . واقعيت اخلاق ( اگر به واقع بودنش معترف باشيم ! ) در فلسفه و علم نيز پرمناقشه است . فهم علمي اخلاق و استيلاي تفكر جامعه شناسانه ، به نفي واقعيت اخلاق مستقل از فرهنگ منجر شده و فرديت اخلاقي انسان عصيانگري كه به فراغت از بند اليناسيون جامعه باورمند است ، زير سوال رفته است . به رغم اين همه و با تاكيد بر تمايز و تقابل جهتمندمان با موعظه گراني كه از فراز پست منبرهاي سردي و بي دردي شان روضه ي اخلاق در گوش خلق مي خوانند ، امروز ، اينجا ، از اخلاق سخن بايد گفت .
در فلسفه ي اخلاق به تفكيك ” اخلاق صغير و اخلاق كبير“ برمي خوريم كه جايگاه ” تاملات رهايي بخش “ به نظر مي رسد . اگر اخلاق كبير را اخلاق آسمانها بناميم ، اخلاق صغير بي شك اخلاق زميني هاست . ” عينيت “ وجه برجسته ي اخلاق صغير است . در فلسفه ، اخلاق صغیر را خواستن و رساندن حداکثر خیر برای موجودات تعریف می کنند . اخلاق کبیر در مقابل ، بر شخصیت ، اصالت و قداست مفاهیم انتزاعی نظیر ملیت ، قومیت ، نژاد ، ادیان و گروه ها تاکید می کند و از قربانی شدن فرد انسان چندان متاسف نیست ! داستان سرنوشت محتوم فرد انسان که قربانی تقدیس همیشگی روح موهوم جامعه است . بنابراین از نگاه من ، اخلاق کبیر قومیت گرا ، متاثر از فرهنگ و در دست تعین جامعه است . اخلاق صغیر اما اومانیسم محض است . اخلاق کبیر محصول و مقوم نظام مندی های نمادین مذاهب توتم بنیاد ، به معنای منفی کلمه : ایدئولوژیک ، و نیازمند توجیه و تلقین نظام ارزشی اجتماع است . در آن سو ، اخلاق صغیر احساسی ناب ، مستقل ، بی واسطه ، صریح و عینی ست که بر نهاد ژرف محبت و خیرخواهی روح انسان ( که کانت را به هیجان و حیرت می افکند ) مبتنی ست . و تجلی تکامل درك قدسي بشر تا مرز موعود فراغت از اصالت و استیلای نمادها ست ! اخلاق کبیر برساختی اجتماعی ست که به حق ، لایق تعبیر " اخلاق بزرگان" است . آگاهی و فهم تاریخی- اجتماعی مان مگر نه بر تعاملات سازنده ! ی " مرام بزرگی" و " ادب کوچکی" گواهی می دهد ؟ هنوز هم تاریخ ، تاریخ بزرگان است ! هنوز طنین عربده های بزرگان گوشها را پر می کند . تاریخ بزرگان ، پتک سوسیالیسم همیشه حاکم دورکیمی را بر اندام انسانیت می نوازد . اگر " برون آگاهی" و فهم محیط ، راه رسوایی اخلاق مستکبران را گشود ، اخلاق صغیر آیا به معجزه ی خودآگاهی و درونکاوی ، معترفانی خواهد یافت ؟
نیست پروای عدم دلزده ی هستی را
از قفس ، مرغ به هر جا که رود بستان است